صفحه در حال بارگذاری است!
لطفا کمی صبر کنید...
| |
![]() |
![]() |
|
| حـــــــرف هـــــــای یــــــک دل |
|
به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غمها، به نام غمها بوجود آورنده ي اشكها،به نام اشک تسکين دهنده ي قلبها، به نام قلبها ايجادگر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان
سلام دوستان عزیز خوبین؟خوشین؟سلامتین؟ سال نو رو پیشاپیش به همه شما دوستان عزیزم تبریک میگم و سالی پر ازخوشبختی وموفقیت براتون آرزو میکنم
در ضمن کد قفل کلیک راست رو از وبلاگم برداشتم،اگه اون کد باعث اذیتتون شده بود ازتون خیلی خیلی معذرت میخوام، شما هم به بزرگواری خودتون ببخشید
اینم آخرین آپ من در سال ۸۶ که یه داستان قشنگ هست،امیدوارم که خوشتون بیاد
« زخــــــــــم زبـــــــــــــــون »
روزی روزگاری توی یه جنگل یه شیر با یه هیزم شکن زندگی می کردن زندگی خیلی خوبی با هم داشتن و روزها شیر همراه هیزم شکن می رفت جنگل شیره از هیزم شکن مراقبت می کرد و هیزم شکن هم غذا و جای خوب به شیر می داد یه ظهر که شیر داشت غذا می خورد هیزم شکن بهش گفت: چته عین سگ لف لف می کنی و کثیف غذا می خوری. شیر خیلی جلوی حیوان های دیگه سرخورده شد و اون غرورش خیلی جلوی اونا شکست. رفت جلوی هیزم شکن و بهش گفت: با تبرت بزن تو سرم. هیزم شکن خیلی تعجب کرد و گفت: امکان نداره این کارو بکنم. از شیر اصرار و از هیزم شکن انکار، تا جایی که شیر تهدید کرد اگه این کارو نکنی حمله می کنم بهت و می کشمت. هیزم شکن ترسید و با تبر به سر شیر ضربه ای زد و سر شیر شکافت. شیر با سر خون آلود و شکافته اونجا رو ترک کرد سال ها گذشت و هیزم شکن تنها به کارش مشغول بود تا این که یه روز شیر بر می گرده و میاد پیش هیزم شکن و بهش میگه منو می شناسی؟ هیزم شکن میگه نه، شیر بهش میگه من همونم که با تبرت زدی تو سرم. هیزم شکن شیر رو تو آغوش می گیره و میگه من اون کارو به اصرار خودت کردم و نمی خواستم بهت آسیب بزنم، منو ببخش، شیر بهش گفت: سر منو ببین، جای تبرو می بینی رو سرم؟ هیزم شکن هر چی نگاه کرد اثری از جای تبر ندید و با خوشحالی گفت: نه چیزی نیست خدارو شکر،شیر بهش گفت: آره مدتهاست که اثری نیست و یادم رفته اما یه چیز هیچ وقت یادم نرفته و نمیره اونه که منو به سگ و لف لف خوردن سگ تشبیه کردی و سلطان جنگل رو جلوی اون همه حیوان خوار و خفیف کردی،شیر سرشو می اندازه پایین و میره و هیزم شکنو برای همیشه ترک می کنه.
« یادمون باشه دل کسی رو خواسته یا ناخواسته نشکنیم و با حرفامون کسی رو خرد نکنیم » |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:20 توسط «مهدی» |
|
|
عشق با غرور زيباست ولی اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايی كني آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه است
عشقت را هرگز بازگو نکن ، عشقی که هرگز به زبان نیاید مثل نسیم ملایم ، ساکت و نامرئی میگذرد و همه چیز را بر سر راه خودتکان میدهد. من عشقم را به زبان آوردم و قلبم را برای او گشودم ، سرد و لرزان با ترسی مرگبار، بعد مسافری بر سر راهش پیدا شد و او رفت.......... ، ساکت و نامرئی مثل باد و او عشق این مسافر رو پذیرفت نـــــــــــــه ، هـــــــــرگــــــــــز عــــــشـــــــــــقـــــت را بــــــــازگــــــــــــــــــو نـــــکـــــن
عشق امانت باارزشی است که هر کس آن را در قلبش نگه میدارد ، برای همین است که هر وقت بخواهی عشقت را از کسی بگیری باید قلبش را بشکنی
هرگز عشق را گدایی نکن ، چون چیز باارزش را به گدا نمیدهند
عشق مانند هواست ، پس تو نفسهایت را کمی جانانه بکش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:21 توسط «مهدی» |
|
|
یکی بود یکی نبود.
سالها پیش یه باغچه بود سر سبز و قشنگ،پراز گل های رنگارنگ،پر از گل های خوشبو ، اما میون گلای باغچه دو تا گل سرخ بودن که از همه گلا قشنگتر و زیباتر بودن. از همه گلا سر بودن و تو دنیا گلی به زیبایی اونا پیدا نمیشد،دو تا گل سرخ همدیگرو خیلی دوست داشتن طوری که بقیه گل ها به عشق و علاقه ی اونا حسودیشون می شد تااینکه یه روز اتفاق بدی افتاد.یه روز خزون نا مهربون یکی از گلا رو چید و با خودش برد،به آسونی آب خوردن،بدون اینکه بقیه بفهمن یا حتی باغبون از خواب بیدار شه،جای گل مثل یه زخم عمیق رو تن باغچه موند،اما گل دوم وقتی جای خالی گل اول رو دید دلش شکست،گلبرگاش یکی یکی ریختن، زرد و پژمرده شد،دیگه کسی ندید اون مثل گذشته ها بخنده و شاد باشه. کم کم بهار از راه رسید و با اومدنش همه شاد شدن،آخه بهار وقتی می اومد آرزوی همه ی گلا رو برآورده می کرد،امااون سال با بقیه سالها فرق میکرد،همه گلا از بهار یه چیز می خواستن و اون این بود که گل سرخ کوچولو دوباره شادبشه،دوباره لبخند بزنه مثل گذشته ها،بهار به سراغ گل رفت،اول اونو نشناخت چون گل کوچولو زرد و نحیف شده بود،بهار با مهربونی ازگل پرسید:چی شده گل کوچولو؟ چرا امسال از اومدن من خوشحال نیستی؟ چرا اینقدرزرد و پژمرده شدی؟ من اومدم آرزوتو برآورده کنم.چه آرزویی داری؟ هر چی میخوای بگو،اما گل فقط سکوت کرد،بهار هر کاری کرد نفهمید چی شده،اومد بره ازبقیه گلا بپرسه که چشمش به باغچه افتاد وهمه چیز رو فهمیدبه گل سرخ گفت: فهمیدم چی شده،ناراحت نباش واست یه گل سرخ میارم جای اون، حتی از اون قشنگتر،حالا شاد باش و بخند،اما گل به جای خنده بیشتر ناراحت شد،بهارگفت:چیه؟چرا خوشحال نشدی؟گل گفت:من هیچ گل دیگه ای رو نمی خوام.من گل خودمو میخوام،بهار گفت: نمیشه،یعنی نمی تونم،آخه خزون از من قویتره،من زورم به اون نمی رسه،هر آرزوی دیگه ای داشته باشی برآورده می کنم جز این آرزو،گل سرخ گفت:هرآرزویی باشه؟قول می دی؟بهار جواب داد:آره ، هر آرزویی باشه، لبخندی روی لبای گل نشست و آروم در گوش بهار آرزوشو زمزمه کرد،بهار از تعجب خشکش زد،آخه آرزوی گل خیلی تلخ بود،خواست حرفی بزنه، خواست اعتراض کنه،اما گل اجازه نداد وگفت : یادت باشه قول دادی،بهار در حالی که تو چشاش اشک حلقه زده بود گفت : آره قول دادم،فردای اون روز وقتی بقیه گلا از خواب بیدار شدن صحنه ی عجیبی دیدن،جای دو تا زخم عمیق کنار هم روی تن باغچه و گلبرگ های سرخی که همه جا یادگاری مونده بود،عاشقانه تاابـــــــــــدبا هم ماندند... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 19:38 توسط «مهدی» |
|
|
سلام دوستان عزیز:
شاید بگین این موضوع چه ربطی به عنوان وبلاگ من داره ، باید بگم که در وبلاگ یکی از دوستان این مطلب رو دیدم و حیفم اومد که ازش بگذرم تحرك گستردهی وبلاگنويسان ايرانی كه با اقدام گروهی خود توجه بسياری از رسانههای دنيا را جلب كردند، باعث شد تا ياهو ناگزير به پاسخگويی شود و رسماً دليل حذف نام ايران را اعلام كند. لینکش را هم می گذارم بقیه اش رو حتما بخونید و لینکش کنید و از آن حمایت کنید: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:41 توسط «مهدی» |
|
|
کـنـار آشنـايي تــو آشيـانه مـيـکنـم ..................فـضـاي آشـيـانـه را پـر از تـرانـه ميکنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:34 توسط «مهدی» |
|
|
دلــــــــــــــــــم گرفـتــه آســــــــمــــــــــون نمي تونـــــــــم گــــريـــــــه كــنــم
شــكـــنـجـــــه مي شــــــم از خـــــــودم نمي تــــــــــونـــم شــــكـــــوَ كــنــم انـــــگـــــاري كـــــــــــوه غــــصــــــه هــــــا رو ســــــيـنـــــه ی مـــــن اومــــده آخ داره بــــــــــــاورم مــــيـــشــــــه خـــــــــنــــــــده به مــــــــا نـــيـــــومـــــده دلـــــــــــــــــم گـــــرفــــتـــه آســــــــمــــــون از خـــودتــــــم خـــستــــه تــــرَم تـــــو روزگــــــــار بــــــــي كــــــســــي يـــــــه عـــــمـــــره كـــــه در بــــه درم حــــتـــي صــــداي نــــفــــســـــم مــيـــگــــــــه كـــــــه تــــــوي قـــفــــســــم مـــــن واســــــه آتـــــش زدنـــــــت يـــــــــــه كـــــولــــه بــــار شـــب بــســـــم دلـــــــم گــــرفـــتـــه آســـــمـــــون يـــــــــه كــــــم مـــنـــو حـــوصـــلـــه كــــن مــنـــو كــــــه از ايـــــــن روزگـــــــــار يـــــه خــــــورده كـــمـــتــــر گـــلـــه كـــن مـــنـــو بـــــه بــــــازي مــيـــگــيــرنـــــد عـــقــربـــــــــه هــــــاي ســــاعـــتـــــم بـــــرگــــــه ی تــــقـــويــــــم مــيــكــنــــه لــحــظــه بــــه لــحــظـــه لــعــنـتــــم آهـــــــــــاي زمـــــيــــــــن يــــــــه لـــــحــــظــــــه تـــــــو نــــفــــس نـــــــــــــزن نــــــــه چـــــــــــرخ كـــــــــــه آروم بـــــگـــيـــــره يــــه آدم شـــكـــســتــــه تــــن |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:39 توسط «مهدی» |
|
|
یاران به خدا که بی وفایی نکنید ....
یا اینکه وفا کنید تا آخرعمر ......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:16 توسط «مهدی» |
|
|
تا زدم باده زپیمانه ی عشق ..........................بیخود از خویشم و دیوانه ی عشق طعنه بر ملک سلیمان زده ایم ...............................ما گدایان در خانه ی عشق تا به خلوت گه خورشید برد.................................ذره را همت مردانه ی عشق عشق در محفل هستی شمع است....................پاک بازان همه پروانه ی عشق منت از چشمه ی حیوان چه کشد..........................خاکسار در میخانه ی عشق مژده افسانه ی ما خواهد ماند.........................تا جهان باشد و افسانه ی عشق |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:57 توسط «مهدی» |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 18:35 توسط «مهدی» |
|
* آموخته ام که مهم بودن خوب است ولی خوب بودن از آن مهمتر است. * آموخته ام که خداوند متعال همه چیز را در یک روز نیافرید،پس چطور می شود که من همه چیز را در یک روز بدست بیاورم؟ * آموخته ام که چشم پوشی از حقایق آن ها را تغییر نمیدهد. * آموخته ام که تنهاکسی که مراشادمی کندکه می گویدتومراشادکردی. * آموخته ام که گاهی مهربان بودن،بسیار مهم تر از درست بودن است. * آموخته ام که هرگزنبایدبه هدیه ای که ازطرف کودک داده می شودنه گفت. * آموخته ام که در آغوش داشتن کودکی که به خواب رفته،یکی از آرامش بخشترین حس های دنیا را درون آدمی بیدار می کند. * آموخته ام که هرچه زمان کمتری داشته باشیم کارهای بیشتری انجام میدهیم. * آموخته ام که تنها چیزی که یک شخص می خواهد فقط دستی ست برای گرفتن وقلبی برای فهمیدنش. * آموخته ام که لبخندارزانترین راهیست که میتوان باآن نگاه راوسعت بخشید. * آموخته ام که که باد با چراغ خاموش کاری ندارد. * و در آخر آموخته ام که... به چیزی که دل ندارد دل نباید بست....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:23 توسط «مهدی» |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:0 توسط «مهدی» |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 10:18 توسط «مهدی» |
|
سلام دوستان عزیز میخوام براتون یه داستان کوتاه و جالب بگم ، شاید شنیده باشین ، ولی ارزششو داره که یه بار هم بخونین يکي بود يکي نبود . تو اين دنيای نامرد، يه دختر نابينا بود که يک دوست پسر داشت ، دختر قصهي ما دوست پسرش رو خيلي دوست ميداشت و هميشه بهش ميگفت :اگر من دوتا چشم داشتم براي هميشه با تو ميموندم .يک روز يکي پيدا شد و دوتا چشم هاي خودش رو به دختر قصهي ما داد .دختر وقتي توانست دوست پسرش رو ببينه فهميد دوست پسرش هم نابيناست . دختر قصهي ما که ديگه چشم داشت و ميتوانست همه چيز رو ببينه برگشت و به پسر گفت ديگه از پيش من برو . پسر وقتي داشت ميرفت لبخند تلخي زد و گفت : مواظب چشم هاي من باش .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 1:36 توسط «مهدی» |
|
اینم یه راهنمایی برای کسایی که هنگام مواجهه با مشکلات نمیدونن چیکار کنن
راهنمایی رو حال کردید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 1:19 توسط «مهدی» |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نمي دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد شايد تا طلوع فردا شايد تا آنسوي شب مي دانم تا خواب شب پره ها راهي نيست مي دانم شب دوباره زنجره ها خواهند خواند مي دانم راهي براي گريز نيست مي دانم قلبي که بخشيده شود بازگشتي دوباره برايش نيست اما نمي دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد پس هر شب تو را خواهم خواند شايد باد صدايم را به گوش تو بسپارد نمي دانم ولي من هميشه به انتظار خواهم ماند شايد تا ابد دوباره زمزمه هاي تو را بشنوم شايد تا ابد دوباره تو را ببينم شايد تا ابد...............
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|