صفحه در حال بارگذاری است!
لطفا کمی صبر کنید...
| |
![]() |
![]() |
|
| حـــــــرف هـــــــای یــــــک دل |
سلام دوستان عزیزم: دلم بدجوری از این زمونه گرفته ................... لعنت به این زندگی .... وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است. وقتي که خنديديم گفتن ديونه است. وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره. وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين باش. وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه.وقتی هم که ساکت شدیم گفتند عاشقه ......ولی اصلا این طوری نیست ، چون دیگه حالم از این قرتی بازیها به هم میخوره ، عشق دیگه در این زمونه معنی نداره ، همش شده هوس .......... مي خواستم زندگي كنم در را بستند،مي خواستم ستايش كنم ،گفتند خطر ناك است،مي خواستم گريه كنم ،گفتند بهانه است،مي خواستم بخندم گفتند ديوانه است،به راستي سخن گفتم، گفتند بيهوده است، پس فرياد كشيدم..........زندگي را نگه داريد مي خواهم پياده شوم اگر روزی مُردم تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم. بر روي سينه ام تکّه يخی بگزاريد تا به جای معشوقم برايم گريه کند. چشمانم را باز بگزاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم.و آخرين خواسته ي من از شما اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم. بعد از مرگم تکه یخی به شکل صلیب بر روی سنگ قبرم بگذارید تا با اولین طلوع خورشید اب شودوبه جای یار برایم گریه کند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:16 توسط «مهدی» |
|
خواستم تنهایی رو معنی کنم اولین کاری که کردم به خودم نگاه کردم و به دور و برم خودم رو تنهای تنها کنار درختی خشک و دریا دیدم فهمیدم تنهایی یعنی خودت باشی و خدایت خودت باشی و دل شکسته ات خوت باشی و یک دنیا حسرت خودت باشی و اشکهای پشیمانی ات
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:16 توسط «مهدی» |
|
بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست .............................غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست .......................................زآشنایان کهن یارو پرستاری نیست
یارب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل.........................به کلافی بفروشیم و هیچ خریداری نیست
فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر........................................که در این شهر طبیب دل بیماری نیست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:10 توسط «مهدی» |
|
يه دختر خوب هیچوقت زودتر از اینکه از شیر بگیرنش عاشق نمی شه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 21:50 توسط «مهدی» |
|
۱- وای این انگشتر رو کی خریده ؟ چقدر قشنگه !!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 21:47 توسط «مهدی» |
|
![]() یه کبوتر همیشه باید عشق پرواز داشته باشه و گرنه اسیر می شه...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:30 توسط «مهدی» |
|
هردو ،دست در دست هم داشتند توی خیابانها راه می رفتند. خیلی خوشحال بودند. آخه برای سفر به این شهر، برنامه های جالبی توی ذهنشون بود. اونها توی این سفرِ كاری، هم كار می كردند و هم در كمالِ صفا و صمیمیت به گردش می پرداختند. قراربود كه برای شام به بهترین رستوران شهر برن امّا تا اون موقع، وقتِ زیادی داشتند و می خواستند با هم بگردند. دستشون توی دستِ هم بود كه پسر از دختر پرسید: چرا دستكشت را درنمی آوری؟ دخترك با كمی تردید و تأخیر جواب داد: آخه دستام زیاد عرق می كنن. خیلی زیاد. اونوقت... آره درست می گفت و كفِ دستاش خیس عرق می شدن؛ امّا پسر گفت: نه عزیزم، اینجوری نمیشه. برام مهمّ نیست كه دستات خیس باشن. من می خوام دستهاتو بدونِ دستكش توی دستم حسّ كنم. اصلاً خودم خواستم. اگه مشكلی بود، خودم بهت می گم. دختر كه هنوز امتناع می كرد، با پافشاری پسر راضی شد. پس دستكشِ سفیدش را درآورد و با همون دستكش سعی كرد رطوبتِ كمی كه در كفِ دستش بود را پاك كند و دست در دستِ پسر گذاشت و با احتیاط به مسیرشون ادامه دادند. چند لحظه ای نگذشت كه كفِ دستش خیسِ عرق شد و نوعی احساسِ شرمندگی باعث شد تا سعی در آوردنِ عذرِ تقصیر كنه و به پسر گفت: دیدی گفتم. ببین چقدر دستم عرق كرده؟ حالا دستِ تو هم خیس شد. پسر با چهره ای شاد و امّیدوار گفت: منم كه گفتم دوست دارم. من همینجوریشو دوست دارم. من از این موضوع بدم نمیاد. من این دستهای مخلصانه كه خیس عرق شده را به دستی كه دركمالِ زیبایی، عرقهاشو ریاكارانه پاك كرده باشند، ترجیح می دم. دستِ دختر را بیشتر فشرد و به راهشون ادامه دادند. درطول مسیر آنچنان رفتاركرد و درمورد مغازه ها صحبت كرد كه دختر كمتر متوجّه دستهاشون بشه. هروقت هم كه برای دیدنِ اجناس درون مغازه ای كمی از هم فاصله می گرفتند، در اوّلین فرصت خودش را به دختر می رسوند و دستشو در دست می گرفت. دختر متوجّه نبود كه كم كم عرق دستش خشك شد و دیگه عرق نكرد. آره دیگه عرق نكرد. این غیرِ ممكن بنظرش می رسید چون این موضوع را یك عیبِ مادرزادی برای خودش فرض كرده بود امّا پسر كه عاشقش بود، نمی تونست ناراحتی و نگرانی اونو ببینه. برای همین هم بود كه اصلاً مسئله عرقِ كفِ دستِ دختر براش چِندِش آور نبود. او آنچنان عاشق بود كه براش هیچ چیزی نمی تونست باعثِ جداییشون بشه؛ چه خواسته مسئله بسیار كم اهمیتی نظیرِ این موضوع. این معجزه عشق است. اگه معجزه عشقی دركارنبود، دستِ دختر از عرق کردن بازنمی ایستاد. آخه مَگه میشه مشكلی كه سالهای سال اونو زجرداده بود اینطوری و در كمتر از یكساعت حلّ بشه؟ ولی شد چون پسر ایمان داشت. دیگه دستهای قشنگ و مهربونِ دخترك عرق نكرد. یعنی هروقت با پسر بود، عرق نمی كرد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:40 توسط «مهدی» |
|
به نام خالق عشق تا حالا شده پيش خودمون فكر كنيم كه داريم چيكار ميكنيم هدفمون چيه اصلا براي چي زنده ايم تا حالا به آخر اين خط فكر كرديم كه چه جوري ميخوايم رخت ببنديم و وقتي از اينجا ميريم به همه آرزوهامون رسيديم يا نه وبرفرض كه رسيده باشيم خدا وكيلي اينايي كه ميرن تا چند وقت تو ذهنمونن وتو افكارمون با هاش كلنجار ميريم خدا ميدونه كه ما ادما چه موجوداتي هستیم قربونت برم خدا چه قدر غريبي روزمين........ آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس. آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 19:26 توسط «مهدی» |
|
![]() دل مـــــن يه روز به دريــــا زد ورفت آســــــــــــتين همت وبالا زد و رفت يه روزي بچــــــــه شد و تنگ غروب سنـــگ توي شيشه فردا زد و رفت حيوونـــــي تـــــازگي آدم شده بود به سرش هــــــــــواي حوا زد ورفت زنده ها خيلـــــي براش كهنه بودند خودشــــــو تو مرده ها جازد و رفت دفتر گــــــذشته ها را پــــــــاره كرد نامــــــه فــــــــردا ها رو تا زد و رفت هواي تازه دلش مي خواست ولي آخـــــــــــرش توي غبار ها زد ورفت دنبال کلید خوشبختی میگشت خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 19:23 توسط «مهدی» |
|
نذار بهت عادت کنم .......................................................جدایی سخته گل من
یه روز تو از این جا می ری ..............................................می شکنه تنها دل من
نذار بهت عادت کنم ...........................................................دچار یعنی موندگار
تو که نمی مونی پیشم ........................................................داغتو رو دلم نذار
نذار بهت عادت کنم ...................................................تا که جدایی سخت نشه
نهال عشقو بسوزون ....................................................تا که یه روز درخت نشه
ما که بهم نمی رسیم ..................................................حتی توی خواب و خیال
قسمت ما یکی نشد ......................................................حتی توی فنجون فال
نمی شه این پله ها رو .................................................. دوتا یکی کرد و رسید
دیواره سنگه بینمون ....................................................... نمی شه دیوا رو ندید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 18:28 توسط «مهدی» |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 18:17 توسط «مهدی» |
|
وقتي با کسي که عاشقشي روبرو ميشي.. قلبت تندتر ميزنه ولي وقتي با کسي که دوستش داري روبرو ميشي فقط خوشحال ميشي وقتي با کسي که عاشقشي... هستي زمستون پيش چشمات مث بهاره ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي ..زمستون فقط زيباست ..همين اگه تو چشماي کسي که عاشقشي نيگاه کني خجالت ميکشي و صورتت سرخ ميشه ولي اگه تو چشماي کسي که دوستش داري نيگاه کني لبخند ميزني وقتي با کسي که عاشقشي هستي نميتوني هر چي تو دلت هست به زبون بياري.. ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي ..اين کارو ميتوني بکني... وقتي با کسي که عاشقشي هستي معمولا تو رفتارت راحت نيستي و خجالت ميکشي ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي... تو خودت هستي و هر کاري دوست داري ميکني تو نميتوني به طور مستقيم تو چشماي اوني که عاشقشي نيگاه کني ولي تو ميتوني هميشه با لبخند و مستقيم تو چشماي کسي که دوستش داري نيگاه کني وقتي کسي که عاشقشي گريه ميکنه تو هم به همراه او اشک ميريزي ولي وقتي کسي که دوستش داري گريه ميکنه تو فقط تسکينش ميدي... احساس عاشق بودن از چشم شروع ميشه .. ولي دوست داشتن از گوش ميدوني چه جوري؟؟ وقتي تو ميخواي کسي رو که دوست داشتي ديگه دوست نداشته باشي کافيه ديگه گوشات رو بگيري و به حرفاش گوش ندي و اهميتي ندي و فراموشش کني ولي وقتي ميخواي کسي رو که عاشقشي فراموش کني..چشمات رو ميبندي ولي عشق به صورت قطره اي اشک از چشمات مياد پايين...و مي ريزه روي قلبت و اون جا ميمونه تا ابد.... .. .. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:34 توسط «مهدی» |
|
|
دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطرهات طلاست یک کم از طلای خود حراج میکنی؟ عاشقم با من ازدواج میکنی؟ اشک گفت: ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی! تو چقدر سادهای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله میشوی چرک میشوی و تکهای زباله میشوی پس برو و بیخیال باش عاشقی کجاست! تو فقط دستمال باش! دستمال کاغذی، دلش شکست گوشهای کنار جعبهاش نشست گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکهای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت چون که در میان قلب خود دانههای اشک کاشت.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:29 توسط «مهدی» |
|
هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند و تو... هيچ وقت او را نديده اي هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کني چطور انتظار داري کسي ديگهاي برات راز نگهدار
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:31 توسط «مهدی» |
|
من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:30 توسط «مهدی» |
|
|
عشق یعنی مستی دیوانگی ........................................ عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر.................................. عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی سر به دار اویختن................................ عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن..............................عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن یا ساختن........................................ عشق یعنی زندگی را باختن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:29 توسط «مهدی» |
|
|
۱- جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟ ۲- کلاه های پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟ الف- برزیل ۳-روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن می گیرند؟ ۴- اسم شاه جرج ششم چه بود؟ ۵-نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟ برای مشاهده پاسخ ها روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:23 توسط «مهدی» |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:14 توسط «مهدی» |
|
|
موسی با عیسی سر یه دختر با هم تاس میندازن
عیسی جفت 6 میاره موسی تاس میندازه جفت 8 میاره عیسی میگه آخه بی جنبه 1 دختر ارزش معجزه داشت برای خوندن ادامه جوک ها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:13 توسط «مهدی» |
|
|
چگونه يك زن را خوشحال كنيم؟چگونه يك مرد را خوشحال كنيم؟
باور کنید خیلی جالبه برای خوندنش روی ادامه مطلب کلیک کنید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:51 توسط «مهدی» |
|
|
مثل غروب ، يك غروب دلگير ، يك غروب نفسگير دلم گرفته است ...
دلم از همه چيز ، همه كس گرفته است .... مثل ديوانه ها ، مثل يك ديوانه تنها و بي كس درد دل هاي دلم را با دلم در ميان مي گذارم .دلي كه خود پر از درد است ، دلي كه درون آن پوچ و خالي هست ميشود دردها را بشنود ! درد هايش را مي شنود تا شايد دوايي را براي آن بيابد... دلم گرفته است مثل لحظه ي پر پر شدن شاخه اي از يك گل سرخ ... مثل لحظه ي رفتن مهتاب در پشت ابرهاي سياه دلم گرفته است ... احساس تنهايي در من بيشتر شده است و تنهايي جاي خالي دلم را با حضورش پر كرده است . دستانم را با دستان سردش گرفته است ، و مرا در آغوش بي مهر خود فرو برده است . لحظه اي دلتنگ مي شوم ، دلم ميگيرد ، احساس تنهايي ميكنم . كاش دلتنگ نمي شدم اي كاش احساس تنهايي نمي كردم . چه لحظه هاي غريبي است ...نفسگير ...بي عاطفه و سرد . چشماي خسته ، دل شكسته ، اي واي باز اين دل به غم نشسته ! آن زمان بود كه دواي درد خود را يافتم ...دواي تمام غم ها ، غصه ها و تنهايم . يك قطره اشك ، دوقطره اشك .....گونه اي خيس و صداي نفسگير گريه هايم و در پايان آرام آرام و خالي شدم از غم و غصه ها ! آرام آرام شدم ....خالي شدم و بغض ديرينه ام شكسته شد . كاش از همان اول مي دانستم دواي درد من درون چشمهايم هست.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 15:16 توسط «مهدی» |
|
|
*دريا براي صرفه جويي در آب، كمتر موج مي فرستد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 15:16 توسط «مهدی» |
|
|
سفيد=ساکت. آبي=گوشه گير. سبز=جذاب. ارغواني=زيبا. قرمز=باوفا. نارنجي=باهوش. قهوه اي =خسته کننده. صورتي=دوست داشتني. مشکي=مشکوک. خاکستري=پرحرف. کرم=مهربون. بنفش=پايه. يشمي=خوش تيپ. فيروزه اي=سرد. زرد=جدي. ياسي=گرم. طوسي=بامزه. نيلي=باحال. نقره اي=خوش خيال. طلايي=حسود. صدفي=خودخواه. پرکلاغي=بي جنبه. سرخابي=شيطون |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 15:16 توسط «مهدی» |
|
|
با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک دختر ها با ماشين ميرن دم بانک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 15:15 توسط «مهدی» |
|
|
دنيا اين جوريه ديگه: اگه گريه کني ميگن کم آوردي ، اگه بخندي ميگن ديوونست ، اگه دل ببندي تنهات ميزارن ، اگه عاشق بشي دلتو ميشکنن ، با اين حال بايد لحظه اي را گريست ، دمي را خنديد ، ساعتي را دل بست و عمري عاشقانه زيست
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 15:13 توسط «مهدی» |
|
|
هيچ وقت از خدا نخواه که همه ي دنيا مال تو باشه ... هميشه از خدا بخواه کسي که همه ي دنياي توست مال کسي ديگه نباشه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از خدا پول خواستم، بانك داد، درخت خواستم، جنگل داد، اتاق خواستم، خونه داد، حالا ميترسم ازش تو رو بخوام يه گله گوسفند بده ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بی غیرته ميره خونه ميره حموم ميبينه يكي اونجاست:ميگه تو كي هستي :ميگه من غواصم :برمیگرده ميگه نميدونم اين ارتش چيكار ميكنه ديروز هم يه خلبان رو كمد بود ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به تركه ميگن : اين خيابون كجا ميره؟ تركه ميگه : والا من چهل سال تو اين خيابون زندگي ميكنم , نديدم اين خيابون جايي بره ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ گویند مي توان خيلي دورها را نزديک احساس کرد! "به بالا نگاهي انداخت اشعه آفتاب به سويش زبانه کشيد دوباره سر به گريبان فرو برد پلکهايش را بر هم بست عزمش را جزم کرد اينبار هم چشم به آسمان دوخت ولي اين بار فرق داشت تحمل کرد تا ابرها کنار رفتند باز هم مقاومت کرد در حالي که اشک از رخسارش جاري بود رهگذري زو پرسيد: به چه خيره شده اي؟ روشندل عاشق جواب داد: به آتش فروزاني که بينايان از رويت آن عاجزند ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دنيا هم به آدماي خوش بين نياز داره هم به آدماي بد بين چون آدماي خوش بين هواپيما ميسازن افراد بد بين چترنجات.... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مدرسه ما : پايگاه جهنمي، خروج از مدرسه : فرار از آلكاتراس ،ديدن مدير از دور : شبحي در تاريكي، نمره بيست : افسانه آه، مدير مدرسه : مرد 6 ميليون دلاري ،شوخي با مدير : بازي با مرگ، روز دادن كارنامه : حادثه در كندوان ،امتحان : شايد وقتي ديگر، روزي كه معلم به كلاس نمي آيد : بوي خوش زندگي، اخراج از كلاس : يك بار براي هميشه، نمازخانه دبيرستادن : قطعه اي از بهشت، زنگ آخر : آرايشگاه زيبا، امحان پايان ترم : قلب ها براي كه مي تپد، پيام متقلب براي ديگران : چشم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ميگن يه ماه تو آسمونه . يه ماه رو زمين ! عزيزم خسته نميشي دو شيفت كار ميكني ؟! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پاسخ اپراتور موبايل در بروجرد هنگامي كه مشترك در دسترس نيست : مشترك مورد نظر نيستا . نه كه نيستا . هستا . دم دست نيستا ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یارو لب دريا همش داد ميزد آفرين، ما شالا .... ،ازش ميپرسن چه کار ميکني؟ ميگه :پسرم 1 ساعته رفته زير آب هنوز بر نگشته ...عجب نفسي داره ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ افلاطون می گه: اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ غضنفر رفته بود مشهد پسرش گم میشه داد و بیداد میکنه میگه یا امام رضا اگه کمک کنی پسرم پیدا شه دیگه گه بخورم اینورا بیام ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دو تا ترك بغل خيابون ايستاده بودن به يه تاكسي ميگن سه نفر تجريش راننده ميگه شما كه دو نفريد تركا ميگن مگه خودت نمياي؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ صبر كن عشق زمين گير شود بعد برو / يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو اي كبوتر به كجا؟قدر دگر تاب بيار / آسمان پاي پرت پير شود بعد برو تو اگر كوچ كني بغض گلو مي شكند / صبر كن گريه به زنجير شود بعد برو خواب ديدي شبي از راه سوارت آمد / باش تا خواب تو تعبير شود بعد برو ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زندگی با همه وسعت خویش محمل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست زندگی رفتن و راهی شدن است زندگی جنبش راهی شدن است. از سر آغاز وجود تا بدانجا که خدا می داند ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 15:10 توسط «مهدی» |
|
|
یه بنده خدایی ، كنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی هم زمزمه میكرد . یه نگاهى به آسمون آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت : بعد از چند دقیقه گفت: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 15:9 توسط «مهدی» |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نمي دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد شايد تا طلوع فردا شايد تا آنسوي شب مي دانم تا خواب شب پره ها راهي نيست مي دانم شب دوباره زنجره ها خواهند خواند مي دانم راهي براي گريز نيست مي دانم قلبي که بخشيده شود بازگشتي دوباره برايش نيست اما نمي دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد پس هر شب تو را خواهم خواند شايد باد صدايم را به گوش تو بسپارد نمي دانم ولي من هميشه به انتظار خواهم ماند شايد تا ابد دوباره زمزمه هاي تو را بشنوم شايد تا ابد دوباره تو را ببينم شايد تا ابد...............
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|