صفحه در حال بارگذاری است!
لطفا کمی صبر کنید...
| |
![]() |
![]() |
|
| حـــــــرف هـــــــای یــــــک دل |
|
سلام
حدود ۸ ماه میشه که اینجا نیومدم! فقط توو این مدت دو سه بار اومدم نظرات رو خوندم! تا اینکه امروز دیدم یه نفر توو پست قبلی نظر زیر رو برام گذاشته! «مهدی جان من خیلی دوست داشتم ولی تومتوجه من نشدی امیدارم بازم بیایی اینجا اگه داری میگی من کیم من زیاد غریبه نیستم یکی ازدخترای فامیلتونم یادت میاد که یه بار دلموشکوندی برای همیشه ازت خداحافظی کردم ولی هنوزفراموشت نکردم خلاصه گفتم که یادت باشه که من بخشیدمتا تو هم منو ببخش دوست دارم همینکه اینو خوندم یه جوری شدم! داغون شدم! امکان نداره من دل کسی رو بشکنم! اصلا! اگه این نظر اشتباهی نباشه! و ایشون فامیلمون باشه! مطمئنم که کیه!!! ولی من هیش وقت دلشو نشکوندم! من میدونستم که دوسم داره! منم دوسش داشتم! فکر کنم خودش هم اینو میدونس! ولی هیش وقت نتونستیم اینو به هم بگیم! واقعا گیج شدم! آخه اگه همون باشه! چطور اینجا رو پیدا کرده؟؟! اصلا از کجا فهمیده این وب مال مهدی خودشه؟؟! آهای کسی که این نظرو برام نوشتی ... اگه واقعا همونی که باشی که من فکر میکنم! باور کن هنوزم دوستت دارم! اولین و آخرین کسی هستی که عاشقش شدم!باور کن! منتظرتم هاااا .... اگه بازم اینجا اومدی یه حرفایی بگو که مطمئن بشم همون ...... خودمی! به امید نظرت هر روز به اینجا سر میزنم هاااا ..... منتظرتم....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آذر 1388ساعت 16:17 توسط «مهدی» |
|
|
سلام دوستای خوبم
امیدوارم حال همتون خوب باشه عیدتون هم مبارک! ان شاءالله سالی پر از موفقیت و شادی داشته باشین. راستش قرار نبود دیگه آپ کنم! ولی گفتم اینطوری دور از ادب هست ، حداقل یه خداحافظی با دوستای خوبم بکنم که تو این مدت واقعا منو شرمنده کردین و همیشه با نظراتتون خوشحالم می کردین. خوب دیگه! هر آمدنی،رفتنی دارد که موقع رفتن من است با اینکه دلم نمیاد ولی مجبورم! ... دوستای خوبم همتون واسم عزیزید و هیچکدومتون رو فراموش نمی کنم! امیدوارم که دنیا به کامتان باشد! در پناه حق!
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:58 توسط «مهدی» |
|
|
وقتی آدم دلش می گیره، دوست داره... من دوست دارم گریه کنم، دلم گرفته ،به خاطر خودم،به خاطر ... اصلا به خاطر همه چی!!!خسته شدم از این همه زخم زبون ، خسته شدم از این همه نامردی ! شاید فکر کنین که شکست عشقی خوردم و از این جور چیزا ... که این همه از غم و غصه می نویسم ولی اصلا این طوری نیست! درد من چیز دیگریست! آخه چی بگم...!!! درسته که میگن: *گل من گلایه کم کن... ابر غصه ابدی نیست* ولی دیگه ابر غصه هم شورشو درآورده !!! خیلی حرفا تو دلم بغض شده،میدونی سختیش به چیه؟!! به اینه که بغض داشته باشی و نتونی گریه کنی و از اون سخت تر هم اینه که بخوای بغضتو قورت بدی تا کسی نفهمه ولی یهو اشک از چشات جاری بشه!!! ولی دنیا اینطوری نمی گذره روزی نوبت منم میشه!!! ای خدا....
خدا حافظ گل شب بو تو این شب های تودرتو هنوز آوار تنهایی داره میباره از هر سو خداحافظ گل مریم گل مظلوم و پردردم نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی تو که بیدار بیداری بگو از شب چه میدونی خداحافظ گل گندم تو این رویای سردرگم تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:19 توسط «مهدی» |
|
|
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبد شکافی کند، من به آن مشکوکم ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند عبور هر گونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانید روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند باید هم قد باشند شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد در مجلس ختم من حتما گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضور یابم قبلا پوزش میطلبم به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون من به صابون و پودر حساسیت داردم چون تمام آرزوهایم را به گور میبرم ، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باشد. خدا تمام رفتگان را بیامرزد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 14:33 توسط «مهدی» |
|
|
مارها قورباغهها را می خوردند و قورباغهها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند تا اینكه قورباغهها علیه مارها به لك لكها شكایت كردند. از دشمنان برند شكایت به دوستان چون دوست دشمن است شكایت كجا بریم ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 11:8 توسط «مهدی» |
|
|
با سلام خدمت دوستای گلم:
بسیاری دوستان تو نظراتشون می گفتن چرا همش از غم می نویسی واسه همین این دفعه دیگه از غم ننوشتم به جاش یه داستان جالب براتون گذاشتم ، امیدوارم که خوشتون بیاد مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که .... بقیه داستان در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 18:5 توسط «مهدی» |
|
|
زندگی گل زردیست به نام
غم ... مروارید غلطانیست به نام اشک ... آیینه ی شکسته ایست به نام دل ...
و بالاخره فریاد بلندیست به نام آه. دلم خیلی گرفته،می خوام بنویسم می خوام بگم می خوام حرفهایی که تو دلم عقده شده بگم ولی نمی دونم از کجا بگم و چه جوری بگم از نامردی روزگار بگم یا از بخت و اقبال بد خودم بگم یا ... کاش ما آدمها انقدر انصاف داشتیم تا زود قضاوت نکنیم و به طرف مقابلمون یه فرصت می دادیم تا بتونه حرف خودشو بزنه چرا ما همه اش فکر می کنیم کار خودمون درسته و کار بقیه اشتباه ! چرا نباید کمی از غرورمون کم کنیم و قبول کنیم که ما هم بعضی وقتا اشتباه می کنیم چرا وقتی عصبی می شیم تمام پل های پشت سرمونو خراب می کنیم و دیگه راه بازگشتی برای خودمون نمی ذاریم و باعث بشیم که هم زندگی خودمون و هم زندگی کسی که دوستش داریم نابود بشه . چرا باید بعضی وقتا به کسایی اطمینان کنیم که به ظاهر دوستمون هستن ولی در باطن دارن زندگیمونو خراب می کنن ولی ما فکر می کنیم تمام حرفهاشون به صلاح خودمونه و این اطمینان کاذب باعث بشه که کسی رو که زمانی دوست داشتیمو از دست بدیم و زندگی اونو تباه کنیم و بریم دنبال کسه دیگه ای این واقعا انصافه؟ دنیای ما آدمها رو مشغول ساخته تا بتونیم اینقدر در حق هم بی مرفتی کنیم که بتونیم میزان انسانیت خودمون رو ثابت کنیم ولی حیف که اینقدر فهم ما کم هست که انسانیت را در همین می بینیم و لذت محبت عمیق را با محبت به وسعت نور خوشید را با محبت تاریکی مثل نور ماه عوض می کنیم ولی نمی دونیم که یه روز مشتی خاک تیره و خشن مارو در آغوش می گیرد و این آغوش گرم زود گذر را از یاد می بریم و باید یا دستانی که هر ساعت گرمی یک به ظاهر انسان را لمس می کرد با سردی مشتی خاک که مارا پناه داده عوض کنیم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 13:57 توسط «مهدی» |
|
|
تنهايي را دوست دارم ، نمي دونم چرا ، شايد به خاطر سکوتش ، شايد به خاطر آرامشش ، شايد به خاطر دل تنگي هايي که فقط تو تنهايي از آدم سراغ مي گيرند، واقعا دنياي عجيبيه شايد به خاطر تنهاييش و شايد هم به خاطر اينکه ....... خــدا هـــم تـنـهاســت آدما به گونه اي زندگي ميکنند که گويي هرگز نميميرند و به گونه اي ميميرند که گويي هرگز زندگي نکرده اند.پس کي ميخوان بفهمن که فقط چند ثانيه طول ميکشد تا زخم هاي عميقي در قلب همديگه ايجاد کنن اما سال ها طول ميکشه تا آن زخم ها التيام بخشن شايد هم هرگز ............ . پس کي ميخوان بدونن آدم هايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نميدونن که چگونه احساساتشان را نشان دهند عجب دنیایی شده که بی شرمی هنر میشه، حیا افسانه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 12:27 توسط «مهدی» |
|
|
سلام دوستان عزیز امیدوارم که حال همتون خوب باشه بالاخره بعد از دو ماه برگشتم ولی همچنان غمگین و دلشکسته خیلی ممنون که با نظرات خوبتون خوشحالم کردین تو این پست دوتا شعر کوتاه گذاشتم ، امیدوارم که خوشتون بیاد
شـمـع خامـوش شد از تـندی بـاد اثــر از سـایـه بـه دیـوار نـمــانــد کـس نـپـرسیـد کجـا رفت کـه بـود کـه دمـی چـنـد در اینجـا گذراند ایـن منـم خسته در این کلبه تنگ جسم درمانده ام از روح جداست مـن اگـر سایـه ی خویـشم یـا رب روح آواره من کیست؟ کجاست؟
شـبـي غـمـگـيـن شـبـي بـاراني و سـرد مـرا در غـربــت فـــردا رهــا کــرد
دلـــــم در حـــســـرت ديـــدار او مــــانـــد مرا چـشم انتظار کـوچـه ها کـرد بـه مـن مـي گـفت تـنـهايي غـريب است ببين با غربتش با من چـه ها کرد تـــمــام هــسـتـي ام بـــود و نـدانـســـت که در قلبم چه آشوبي به پا کرد و او هــــرگـــز شــکــسـتــم را نـفـهـمـيــد اگــر چــه تـا تـه دنـيـا صـدا کـرد...
.........................................................
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:27 توسط «مهدی» |
|
|
چقدر زمـونــه بي وفاست ... نمي دونم خدا کجاست ... يکي بياد بهم بگه ... کجاي کارم اشتباست ... گاهي مي خوام داد بکشم ... اما صدام در نمياد ... بگم آخه خدا چرا ... دنيا به آخر نمي ياد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:54 توسط «مهدی» |
|
|
يهو دلـم از همـه چـي سيـر ميشه ........ دسـت خـودم نـيـسـت غـم خـزونـه ........ مـونـده ازت بــرام يـــه يـــادگـــــاري ........ گــــفـــتـــه بــــــودي ولـــي نـــــــه ........ غــمــگـيــن تــــــر از غــــــروبـــــــم ........ عـکــسـت بــــه غــيــــر حــســـرت ........ دســـــت خـــــــودم اگـــــــر بــــــود ........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 20:27 توسط «مهدی» |
|
|
من عاشق هيچکس نيستم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 19:11 توسط «مهدی» |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نمي دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد شايد تا طلوع فردا شايد تا آنسوي شب مي دانم تا خواب شب پره ها راهي نيست مي دانم شب دوباره زنجره ها خواهند خواند مي دانم راهي براي گريز نيست مي دانم قلبي که بخشيده شود بازگشتي دوباره برايش نيست اما نمي دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد پس هر شب تو را خواهم خواند شايد باد صدايم را به گوش تو بسپارد نمي دانم ولي من هميشه به انتظار خواهم ماند شايد تا ابد دوباره زمزمه هاي تو را بشنوم شايد تا ابد دوباره تو را ببينم شايد تا ابد...............
|
| پیوندهای روزانه |
|
ترفندهای کامپیوتری آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|